دلتنگي هاي مادرانه....
پسر گلم نمي دونم روزي كه اينارو بخوني در مورد من چي فكر ميكني...چي ميگي تو دلت ؟ شايد ميگي مامانم عجب آدميه ها....خودشو كشت تا منو از شير گرفت ...همش ميگفت خسته شدم ...اذيت ميشم...بعد هم كه من ديگه شير نخوردم دلتنگ شير خوردنم شده!!!!! پسر نازم ايشالا وقتي بزرگ شدي...وقتي خودت هم بچه دار شدي...بابا شدي ...تا حدي ميفهمي من چي ميگم گلم...ميگم تا يه حدي اخه درسته كه بابا ميشي و بچه تو به اندازه تموم دنيا دوست خواهي داشت ولي مادر نميشي ...من خودم باورم نميشد كه دل مادر اينجوريه...تا خودم مادر شدم...الان ميفهمم كه مامانم چقدر برام زحمت كشيده ...چقدر دوستم داشته و داره.... ميخوام اينجا اعتراف كنم كه چقدر دلم براي لحظه لحظه...
نویسنده :
مامانی
14:28



